که به شمعی قانع اند و به کمی
سکوت
پر از ارامش دریاست
دعا کن بعد دیدارت باشد
وقت پایانم
گريه كن اي ديده در خون نشسته
ناله سر كن اي بغض در گلو شكسته
(رفته اون كه همدم همراه من بود )
باورم نمي شه هرگز اين جداي
باورم نمي شه رفتي كه نياي
***************
تا سحر اي شمع بر بالين من
امشب از بحر خدا بيدار باش
سايه غم ناگهان بر دل نشست
رحم كن امشب مرا غمخوار باش
اندر اين زندان من امشب شمع من
دست خواهم شستن از اين زندگي
************
دل من يه روز به دريا زد رفت
پشت پا به رسم دنيا زد رفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد رفت
نیست اما حیف
کاش می دیدم به چشمانم
خطا امشب
زین خاطر دوست دارم زندگی در خواب را
زلف رها در بادت اخر داد بر بادم
لایق نبودم بندگی را
کردی ازادم
من دوست محمدم هستم که اخرین
چیزای که اون دوست داشت رو نوشتم ![]()
رفت
رفت
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار امدنش نشستم
وقتی که دیگر نتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من اغاز شدم
وچه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن است
وداع جاودانی حسرتا بامن جوانی کرد
بهار زندگانی طی شد و کرد افت ایام
به من کاری که با سرو و سمن باد خزانی کرد
قضای اسمانی بودمشتاقی و مهجوری
چه تدبیری توانم با قضای اسمانی کرد
شراب ارغوانی چاره رخسار زردم نیست
بنازم سیلی گردون که چهرم ارغوانی کرد
چه بود ار باز می گشتیبه روز من توانای
که خود دیدی چها با روزگارم نا توانی کرد
جوانی کردن ای دل شیوه ی جانانهبود اما
جوانی هم پی جانان شد وبا ماجوانی کرد
جوانی خود مرا تنها امید زندگانی بود
دگر من با چه امیدی توانم زندگانی کرد
می شد بعضی لحظه ها رو
مومیایی کرد
همراه اندوه نگاهت
رفتم که دیگر برنگردم
دیگر نمی مانم به راهت
یاد تو همچون سایه با من
هرجا که رفتم همسفر بود
توبی من یاد تو با من
عشق تو دیگر بی ثمر بود
من قصه اندوه دردم
رفتم که دیگر برنگردم
من شعله خاموش و سردم
رفتم که دیگر برنگردم
رفتم دگر بدرود بدرود پایان گرفت افسانه ما
اکنون چو پاییز نگاهت
غمگینم و تنها و خسته
کی می توان بر گشت افسوس
پشت سرم پلها شکسته

